تبليغاتX
مداد رنگی

مداد رنگی

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی معلق است.

شاید باید منتظر بمانید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9  توسط مداد سفید 

- اصل خبر

جناب مداد سفید به علت بالا بودن آمار کانکتینگ (connecting) که منجر به ایجاد هزینه های نا معقول برای پدر مداد سفید شده در حال حاضر از استفاده ی اینترنت خانگی منع شده!

- شرح خبر

توی یکی دو هفته ی اخیر متوجه شدم تلفن اتاقم قطع شده. اصلا تعجبی نداشت. چون اولا یه جورایی منتظر بودم که قطع بشه!(می دونستم که دیر یا زود قطع میشه) ثانیا اونطور که من خبر دارم اینجا (ایران) مخابرات تلفن اونایی که قبض صورت حسابشون رو پرداخت نکنن با کمال احترام قطع می کنه!

البته طی دو اولتیماتوم جدا گونه از طرف بابا و مامان به من هشدار داده شده بود که اونا حاضر نیستند در مقابل بی فکری های من سکوت کنند! که شکستن سکوت همانا و قطع شدن تلفن اتاقم همان!

در حال حاضر هم هیچ کس به روی خودش نمیاره که تلفن اتاق من قطع شده و من هم نمی دونم که چقدر به مخابرات ارجمند بابت کانکتینگ از طریق شبکه ی هوشمند بدهکارم. چون نه روم می شه بپرسم قبض تلفن کجاست و نه می تونم اونو پیدا و پرداخت کنم. (مشکل که یکی دوتا نیست)

- تفسیر خبر

دوستم انصاف می گه که پدر و مادرم حق دارن با من اینطوری برخورد کنن. با انصی (انصاف دوستم) راجع به این موضوع فکر کردیم و دیدم راست می گه. اونا حتی _ با اولتیماتوم اول _ به من فرصت دادن تا آدم بشم!

ما یه همسایه داریم که اسمش منطق خانه! بابام می گه حرف زدم با منطق خیلی خوبه به همین خاطر منم سعی می کنم خیلی از مسائل رو با منطق خان در میون بذارم! همسایمون منطق حرف جالبی زد. اون به من گفت تو این شرایط بیشترین ضرر برای مخابرات محترم و بیشترین سود مال منه! منطق می گه این محدودیت من عین آزادیه! منطق خان خیلی باحاله. اون حتی بعضی وقت ها به من یاد می ده که چه جوری مثل خودش٬ منطقی فکر کنم!

 

پ ن١- من تازه فهمیدم شبکه ی هوشمند یعنی چی؟! شبکه ی هوشمند یعنی شبکه ای که بطور کاملا هوشمندانه آدم رو به اینترنت معتاد می کنه و در نهایت وسط راه آدم رو تنها می ذاره!

پ ن٢- خدا کنه هرچی زودتر این تلفن اتاق منم خود به خود وصل بشه! وگرنه مجبورم مبلغی کاملا گزاف رو از جیب خودم پرداخت کنم!( از جیب و جان که برآید    ***    کز عهده ی خرجش به درآید)

پ ن٣- در حال حاضر هفته ای دوبار خودم رو به یه کافی نت می رسونم تا یه وقت دپرس نشم! (مرحله ی سم زدایی)

پ ن٤- چقدر خوب می شد تمام آدمای دنیا با دوستم انصاف و همسایمون منطق خان دوست می شدن؟!

این یعنی من با همه ی آدمای دنیا دوستم!


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 21  توسط مداد سفید  | 

- بعد از شال و کلاه کردن و گذشتن از هفت خان مترو و تاکسی به ترمینال رسیدم! مثل همیشه بلیط گرفتم و سوار شدم! بازم مثل همیشه روی صندلی دلخواه جلوس فرمودم!

- ساعت ١٥ : ٣ بعد از ظهره.

اینجا همون جایی است که باید باشم. ولی صبر کن! من الان یه جای دیگه هم باید باشم! الان باید تو کلاس باشم! عیبی نداره. این کار همیشه ی ایجانبه! بی درنگ خودمو به کلاس می رسونم.

- بعد از اولین کلاس توی هر دوتا سال( سال جدید تحصیلی و شمسی) با pk توی محوطه ی دانشگاه یه چرخی زدیم. اون قدر چرخیدیم تا یه باغچه پر از گل های شقایق دیدیم. دیدن این گل ها برای من قد مدرکی که قراره بگیرم با ارزش بود.

- وارد راهروی خوابگاه که میشم یه حس خوبی بهم دست میده! این حس فقط به خاطر این بود که این بار کلید اتاق همراهم بود! با خونه تکونی اتاقم خیلی چیزا که گم شده بودن پیدا شد. از جمله کلید این یکی اتاقم! در اتاق رو که باز کردم بوی عید می اومد. بوی تازگی. طبق معمول قبل از این که کاری کنم در یخچال رو باز کرم. صحنه ای که اون تو دیدم هیچ کس تا حالا ندیده. اون چه من دیدم این بود که دایناسور ها دو باره دارشتن توی یخچال پا به عرصه وجود می ذاشتن! تازه فهمیدم اون بوی عید نبوده!!!

- شب اول فقط من و pk تو اتاق بودیم! اون شبpk  رادیو رو ول نمی کرد منم خود pk رو! شب های بعدی جمع ما جمع تر بود. هر کدوم کلی مخ با خاطرات و گفتنی هامون تیلیت کردیم.

- هر وقت وارد بوفه ی دانشگاه می شدیم کلی غر می زدیم. ولی از این به بعد غلط می کنیم که وارد بوفه بشیم تا غر بزنیم! حامد و حسین بوفه چیان دانشگاه رفتند. ولی نمی دونم چرا بعد از خودشون این مسئولیت خطیر رو به افراد نا لایقی سپردن؟! خداحافظ حامد و حسین!

- و اما مراد من و یک مشت دانشجوی الکی خوش کماکان ستاره ی سهیلی است اندر آسمان علم و ادب.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12  توسط مداد سفید 

تا حالا خوابگاه رو تجربه کردین؟ من تجربه کردم. اونم بیشتر از سه ترم.حس و حالش عجیبه. وقتی وارد خوابگاه می شی غیر از مسئول و مراقب خوابگاه همه دانشجو هستن. مثل یه دنیا می مونه. همه جور آدم داره! یکی بلند یکی کوتاه. یکی تمیز یکی کثیف. یکی شوخ یکی جدی. یکی سیگاری یکی پاک پاک. یکی مو قشنگ یکی کچل. یکی خواننده یکی رقاص!

یکی به پدر خوابگاه معروفه. فقط به خاطر اینکه یا مدت زیادیه داره از خوابگاه استفاده می کنه یا واقعا پدره!

یکی به مادر خوابگاه معروفه. به این دلیل که آشپزیش تو خوابگاه لنگه نداره. از همه بهتر می پزه!

به نظر من یه خوابگاه ممکنه چند تا معتمد داشته باشه. معتمد به کسی می گن که همیشه تو صف اول نماز جماعته و کلا پاتوقش نماز خونه ی خوابگاهه. بزرگ ترین خلاف معتمد ها اینه که به جای اینکه تو دستشوئی وضو بگیرن از آشپز خونه استفاده می کنن!


و اما من...

خود من با آدمای کمی هم اتاقی بودم. ولی بین همونا آدمای عجیب و غریب زیاد بودن. مثلا یه بنده خدایی بو د که کارش خیلی درست بود. توی سوتی دادن زبان زد بود! از سوتیاش براتون بگم که همین هم اتاقی عزیز هوس کرده بود بعد از حمام موهاش رو سشوار کنه. به همین خاطر با وجود پریز خالی دو شاخه ی یخچال رو از برق درآورده بود و از سشوار استفاده کرده بود. جالب ایجاست که یادش رفته بود دوباره دوشاخه ی یخچال رو به برق وصل کنه. فقط یادمه تنها شانسی که آوردیم این بود که مثل همیشه یخچال پر از خالی بود و گرنه...!!!!!!!

یکی دیگه بود که خدارو شکر هم اتاقی ما نبود. ولی مثل اینکه بود. چون اولا همیشه تو اتاق ما پلاس بود دوما از هم اتاقیام هم صمیمی تر رفتار می کرد!! این بشر که در نوع خودش بی نظیر بود نشد یه بار قبل از این که بیاد تو در بزنه. یا حتی در رو پشت سرش ببنده! تمام کسایی که اونو می شناختن همگی متفق القول بودن که حضرت آقا از نظر آشنایی با اصول رفتاری در پایین ترین سطح ممکن به سر می بره!

یکی دیگه از هم اتاقیام بنده خدا بس که سیب زمینی آب پز خورده بود نسبت به این غذای خوشمزه آلرژی پیدا کرده بود. جوریکه دیگه از نظر اون همه ی سیب زمینی ها تلخ هستن!

خود منم که کلمه ی خوابگاه رو جدی گرفته بودم بیشتر سعی می کردم بخوابم. چون این طوری هم در راستای تخصصم(تنبلی) قدم برداشته بودم و هم کمتر تو متن ماجراهای خوابگاه حضور داشتم!


پ ن- شایع ترین اپیدمی تو خوابگاه خالی بندیه! به همین دلیل اکیدا توصیه می کنم اونایی که از خود شاخ و عوارض ناشی از شاخدار شدن می ترسن هرگز به هیچ خوابگاهی نزدیک نشن!


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 20  توسط مداد سفید