- بعد از شال و کلاه کردن و گذشتن از هفت خان مترو و تاکسی به ترمینال رسیدم! مثل همیشه بلیط گرفتم و سوار شدم! بازم مثل همیشه روی صندلی دلخواه جلوس فرمودم!
- ساعت ١٥ : ٣ بعد از ظهره.
اینجا همون جایی است که باید باشم. ولی صبر کن! من الان یه جای دیگه هم باید باشم! الان باید تو کلاس باشم! عیبی نداره. این کار همیشه ی ایجانبه! بی درنگ خودمو به کلاس می رسونم.
- بعد از اولین کلاس توی هر دوتا سال( سال جدید تحصیلی و شمسی) با pk توی محوطه ی دانشگاه یه چرخی زدیم. اون قدر چرخیدیم تا یه باغچه پر از گل های شقایق دیدیم. دیدن این گل ها برای من قد مدرکی که قراره بگیرم با ارزش بود.
- وارد راهروی خوابگاه که میشم یه حس خوبی بهم دست میده! این حس فقط به خاطر این بود که این بار کلید اتاق همراهم بود! با خونه تکونی اتاقم خیلی چیزا که گم شده بودن پیدا شد. از جمله کلید این یکی اتاقم! در اتاق رو که باز کردم بوی عید می اومد. بوی تازگی. طبق معمول قبل از این که کاری کنم در یخچال رو باز کرم. صحنه ای که اون تو دیدم هیچ کس تا حالا ندیده. اون چه من دیدم این بود که دایناسور ها دو باره دارشتن توی یخچال پا به عرصه وجود می ذاشتن! تازه فهمیدم اون بوی عید نبوده!!!
- شب اول فقط من و pk تو اتاق بودیم! اون شبpk رادیو رو ول نمی کرد منم خود pk رو! شب های بعدی جمع ما جمع تر بود. هر کدوم کلی مخ با خاطرات و گفتنی هامون تیلیت کردیم.
- هر وقت وارد بوفه ی دانشگاه می شدیم کلی غر می زدیم. ولی از این به بعد غلط می کنیم که وارد بوفه بشیم تا غر بزنیم! حامد و حسین بوفه چیان دانشگاه رفتند. ولی نمی دونم چرا بعد از خودشون این مسئولیت خطیر رو به افراد نا لایقی سپردن؟! خداحافظ حامد و حسین!
- و اما مراد من و یک مشت دانشجوی الکی خوش کماکان ستاره ی سهیلی است اندر آسمان علم و ادب.